تبليغاتX
اسکلت عشق

اسکلت عشق

برای پسرا ودخترای ایرونی

نـشـــانـی ام را مـیخـواســـتـی ؟

هــمـان مـحـلــﮧ ی قـدیـمـی پـائـیـز !

مـنتـظرم هـــنـوز ...

امـّــا زرد (!)

امـّــا خشــک (!)

گاهــی بیـاد مـی آورم تــو را

زیـر پـا ڪـﮧ مـی مـــانـم ..

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:0 توسط امیر| |
من منتظر بودم ولی دیشب نبوسیدی مرا
با بقض خوابیدم تو هم از من نپرسیدی چرا
یادت نمی آید ولی عهدی که بستیم این نبود
رسم وفاداری ما تا زنده هستیم این نبود
آن اشتیاق اولت آغوش باز تو چه شد
حتی در اوج خستگی حس نیاز تو چه شد
یک شب اگر دور از منی آسوده خوابت می برد
از من نمی گیری خبر شاید که خوابت بپَّرد

دیگر گذشت آن روزها تا می رسید از من خبر
دیگر نمی خوابیدی و بیدار بودی تا سحر
اما نه تقصیر تو نیست از روزگارست عشق من
تو بهترینی ...فکر من بی اعتبارست عشق من

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7 توسط امیر| |
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:28 توسط امیر| |

بگذار تا نگاهم با نگاهت تلاقی کند
بگذار یک دل سیر تندیس قامتت را بنگرم
بگذار در شب سیاه چشمان سیاهت ستاره ام را دریابم
بگذار در موج گیسوانت زورق عشقم را پیش رانم
بگذار با حرم نفسهایت شعله ور گردم
می خواهم اسب احساس را در دشت دلت جولان دهم
من می خواهم در آغوش گرمت از خود تهی شوم
از تن رها شوم
بگذار دمی عاشقت باشم. ...

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:19 توسط امیر| |
kamyab.com (5)
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:32 توسط امیر| |
kamyab.com
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:24 توسط امیر| |
kamyab.com (4)
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:23 توسط امیر| |
یه قسم می خورم همینجا

راستی اینجا کجاست؟ آهان کافه مروارید

میخوام بتونم دنیات باشم

و فقط باتو

یادت بمونه

که تو نور آرامشی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:1 توسط امیر| |

بگذارهرکه هرچه دوست داردبگوید

مهم اینست که تودردانه ی منی

ومن ازتمام خوبیهاوبدی های این دنیافقط فقط تورامیخواهم

گرچه نه اسمت کناراسم من نه سقفت هم سقف من ونه دستت دردست من است

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 2:4 توسط امیر| |
عاشقت بودم و ديوانه حسابم کردی

آشنا بودم و بيگانه خطابم کردی

گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم

چه بگويم، که غم از دل برود تا تو بيايی

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 5:18 توسط امیر| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط امیر| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:49 توسط امیر| |
خاطرمان باشد که یاد هم باشیم

شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم

وبگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطرات من بود ... .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:48 توسط امیر| |

هنگامی که خواستی  سفر کنی  دلم  برایت  تنگ  شد ،

هنگامی که کوله بارت و جمع کردی دیدگانم پر از اشک شد ،

هنگامی که حرکت کردی  زانو هایم  از  حرکت  باز  ایستادند ،

هنگامی که رفتی ومرا رها کردی  گریه را بر همه چیز ترجیح دادم ،

و گفتم : شاید گریه مرحم درد من باشد ،

به تو التماس کردم  و گفتم  : نرو ، نرو  اما باز هم مرا نادیده گرفتی

و بی رحمانه از کنارم گذشتی و رفتی .

رفتی نامرد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:46 توسط امیر| |

عشق بازی کار فرهاد است وبس

 

          دل به شیرین داد ودیگر هیچ کس

 

          مهر امروزی فریبی بیش نیست

 

          مانده ام حیران که اصل عشق چیست

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:17 توسط امیر| |

دروغ میگفت دیگری را دوست داشت

بارها گفتم که دوستم داری؟؟گفت :اری

تا دیروز خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم:راست بگو تو را خواهم بخشید

آیا دل به دیگری بستی؟؟؟؟

گفت:نه

فریاد زدم راست بگو توراخواهم بخشید و از گناهت هرچند سنگین است خواهم گذشت

عاقبت با آرزوی فراوان پیشم آمد و گفت:

مرا ببخش دیگری را دوست دارم.

گفتم:حالا که سالها تو به من دروغ گفتی٬این بار من به تو دروغ گفتم

                                     تورا نخواهم بخشید

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:15 توسط امیر| |
11-pic
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:12 توسط امیر| |
تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاسی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم.........

شباهنگام در ان دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

در ان نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاداوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم........

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 2:20 توسط امیر| |

خواه به سفر بروید و خواه سورپرایز دیگری داشته باشید این روز والنتاین را برای عشقتان جشن بگیرید .

مال من باش ؟

هنوز هم به مانند روزهای مدرسه گذاشتن یادداشت های عاشقانه به مناسبت روز والنتاین دلگرم كننده است . در روز والنتاین اگر كه به دوست صمیمی و یا دلداه اتان بگویید كه نگرانش هستید هرگز ضرری نخواهد داشت .

یک هدیه دست ساز برای او درست کنید.

در روز والنتاین با یك هدیه غیر منتظره از دوست تان پذیرایی كنید . برای غافلگیر كردن دوستتان می توانید از بیسكوییت شانسی های كه خودتان در خانه پخته اید و در آنها هدایایی شخصی قرار داده اید استفاده كنید . یا می توانید هدایا را در داخل شكلاتها قرار داده و در زیر قلب های شكلاتی مخفیشان كنید .

برایش یك آهنگ بسازید

اگر دوستتان به موسیقی علاقه دارد با هم به كنسرت بروید . هم چنین می توانید گلچینی از آهنگهای مورد علاقه اش را بر روی یك سی دی رایت كرده و به او هدیه دهید یا اینكه با هم به كافه ای كه موسیقی زنده پخش می كند بروید.

راهی برای نفوذ به دل وی پیدا كنید

دعوت از او برای صرف یك ناهار ویژه و یا یك شام دلچسب و یا ارسال پیتزا با شمع های تزیینی به در خانه همگی راهی برای خوشحال كردن یك دوست می باشد . بطور كلی صرف غذا یك راه نفوذ به دل افراد مورد علاقه می باشد .

به سفر بروید

در صورتی كه بودجه لازم برای چیدن برنامه یك سفر را دارید و از لحاظ هزینه مشكلی ندارید یك راه رماتیك چشم انتظار شماست . می توانید با همسر خود به یك منطقه گرمسیری و یا شهری كه شما را به مقصد رویایی اتان می برد بروید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 8:18 توسط امیر| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 8:12 توسط امیر| |

چون سیبِ رسیده ای

رها شده در رویا با رود می روم

کاش شاخه ای که از آب می گیرم

دست تو باشد

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 3:56 توسط امیر| |

همچنان باران

همچنان آرامش چشمان معصومت

همچنان احساس «یک جور عجیبی دوستت دارم»

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 3:54 توسط امیر| |

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:23 توسط امیر| |

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:20 توسط امیر| |

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 1:1 توسط امیر| |
چه خوشبخت است

آن كه كسی را دوست می دارد،

عشق می ورزد.

او بر روی این زمین،

در میان این كوچه و بازار،

انبوه سایه هایی

كه چون اشباح خیالی می گذرند،

یكی را می بیند،

احساس می كند

كه در میان این خلوت خالی

یكی وجود دارد.
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 0:4 توسط امیر| |
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم . . .

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:42 توسط امیر| |

سکوت عجیبی دارد اینجا

  تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایم که ...

با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

  دلم برایت تنگ می شود

  وقتی می خواهمت

  وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی است

  دیوانه ام می کند گاهی ...

می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین ...

  کاش اینجا بودي درست روبروی من!

  سکوت می کردیم و در آن سکوت

  من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم

  کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند

                                        کاش می دانستی دلم

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 3:45 توسط امیر| |
باران بهانه ای بود که زیر چتر

 من تا انتهای کوچه بیایی

کاش نه کوچه انتها داشت

و نه باران بند می امد....

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 1:21 توسط امیر| |
پیرمرد به زنش گفت:

بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم

......

پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 1:6 توسط امیر| |

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ